غزل شمارهٔ 781
Toggle stanza 1در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
11
در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد
همچو سرو این تن من بیدل و جان برخیزد
22
من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
33
چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان
ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد
44
بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
55
بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد
66
پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ز سبک روحی تو بار گران برخیزد
77
من چو از تیر توم بال و پرم ده بپران
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
88
رمه خفتست و همیگردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد
99
هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبان
آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد
1010
این مجابات مجیرست در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
منعم از خواب عدم تیره روان برخیزد
هر که شب سیر خورد صبح گران برخیزد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3405
تا کیم دود شکایت ز بیان برخیزد
بزن آتش که شنیدن ز میان برخیزد
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 141
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
خوشتر از جان چه بود؟ از سر آن برخیزد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 803

