غزل شمارهٔ 2045
Toggle stanza 1تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
11
تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
دل را مپوش پردهٔ دل را تو دل مکن
22
پاکان به گرد در به تماشا نشستهاند
دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن
33
دل نعره میزند که بکش خویش را ز عشق
ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن
44
مس را که زر کنند یکی علم دیگر است
زینها که میکنی نشود زر بهل مکن
55
دوری بگشت این تن کز دل بگشتهای
سی سال دور باشد سی را چهل مکن
66
چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد
این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن
77
هنگامههاست در ره هر جا مهای است رو
بیگاه گشت روز تو خود مشتغل مکن

