غزل شمارهٔ 3102
Toggle stanza 1برست جان و دلم از خودی و از هستی
11
برست جان و دلم از خودی و از هستی
شدست خاص شهنشاه روح در مستی
22
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه
زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
33
درست گشت مرا آنچ میندانستم
چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
44
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد
بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
55
طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا
که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
66
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد
نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
77
ز شمس تبریز این جنسها بخر بفروش
ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم.
دین به دنیا فروشان خرند، یوسف بفروشند تا چه خرند؟!
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 61
رهید جان دوم از خودی و از هستی
شدهست صید شهنشاه خویش در مستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3082
ترش ترش بنشستی بهانه دربستی
که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3098
ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
نهاده جام چو خورشید بر کف دستی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3105

