غزل شمارهٔ 799
Toggle stanza 1سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
11
سفره کهنه کجا درخور نان تو بود
خرمگس هم ز کجا صاحب خوان تو بود
22
در زمانی که بگویی هله هان تان چه کمست
کو زبانی که مجابات زبان تو بود
33
گر سیه روی بود زنگی و هندوی توست
چه غمست از سیهی چونک از آن تو بود
44
ببری در خم خویش و خوش و یک رنگ کنی
تا همه روح بود فر و نشان تو بود
55
ترس را سر ببر و گردن تعظیم بزن
در مقامی که عطاها و امان تو بود
66
ما همه بر سر راهیم و جهانی گذرست
چشم روشن نفسی کان ز جهان تو بود
77
دل اگر بیادبی کرد بر این صبر مگیر
طعمش بد که در این جنگ عوان تو بود
88
سگ به هر سو که چخد نعره به کوی تو زند
شیرگیرش که بود تا که زیان تو بود
99
هین صبوحست بده می که همه مخموریم
تا که جان یک نفسی مست ضمان تو بود
1010
در قدح درنگری زود فرح بخش شود
گرگ چون دید سگ کهف شبان تو بود
1111
همه خفتند و دو مخمور چنین بیدارند
نظری کن سوی خمها که نهان تو بود
1212
سر و پا مست شود هر چه تو خواهی بشود
برسد چون نرسد چونک رسان تو بود
1313
هله درویش بخور نک قدح زفت رسید
سست بودن چه بود چونک اوان تو بود
1414
هله امروز نشستیم به عشرت تا شب
چه کم آید می و مطرب چو بیان تو بود
1515
خاک بر سر همه را دامن این دولت گیر
چو بر این خاک نشستی همه آن تو بود
1616
می او خور همه او شو سر شش گوش مباش
مطلب که دو سه خر گوش کشان تو بود

