غزل شمارهٔ 15
Toggle stanza 1ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را
11
ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را
باخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را
22
تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
33
با روی همچون ماه خود، با لطف مسکینخواه خود
ما را تو کن همراه خود، چیزی بده درویش را
44
چون جلوه مه میکنی وز عشق آگه میکنی
با ما چه همره میکنی چیزی بده درویش را
55
درویش را چه بود نشان؟ جان و زبان درفشان
نی دلق صدپاره کشان، چیزی بده درویش را
66
هم آدم و آن دم توی هم عیسی و مریم توی
هم راز و هم محرم توی چیزی بده درویش را
77
تلخ از تو شیرین میشود کفر از تو چون دین میشود
خار از تو نسرین میشود چیزی بده درویش را
88
جان من و جانان من کفر من و ایمان من
سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را
99
ای تنپرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن
منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را
1010
امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم
بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را
1111
امروز گویم چون کنم یکباره دل را خون کنم
وین کار را یکسون کنم چیزی بده درویش را
1212
تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی
خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را
1313
جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم
تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

