غزل شمارهٔ 2939
Toggle stanza 1ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی
11
ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی
شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی
22
هر روز خطبهای نو هر شام گردکی نو
هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی
33
عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا
بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی
44
جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب
کرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی
55
صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد
تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی
66
رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق
نی بارگیر سیسی نی جامههای سوسی
77
از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل
آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی
88
روزی دو همره آمد جان غریب با تن
چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی
99
پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی
گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی
1010
هر روز بر دکانها بازار این خسان بین
ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی
1111
بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب
تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی
1212
دستور میدهی تا گویم تمام این را
تا شرق و غرب گیرد اقبال بینحوسی

