غزل شمارهٔ 3173
Toggle stanza 1باده ده، ای ساقی هر متقی
11
باده ده، ای ساقی هر متقی
بادهٔ شاهنشهی راوقی
22
جام سخن بخش که از تف او
گردد دیوار سیه منطقی
33
بردر و بشکن غم و اندیشه را
حاکم و سلطان و شه مطلقی
44
چون بگریزی نرسد در تو کس
ور بگریزیم تو خود سابقی
55
جنت حسنت چو تجلی کند
باغ شود دوزخ بر هر شقی
66
ظلمت و نور از تو تحیر درند
تا تو حقی یا که تو نور حقی
77
گشت شب و روز ز تو غرق نور
نیست مهت مغربی و مشرقی
88
لابه کنی، باده دهی رایگان
ساقی دریا صفت مشفقی
99
مست قبول آمد قلب و سلیم
زیرکی اینجاست همه احمقی
1010
زیرکی ار شرط خوشیها بدی
باده نجستی خرد و موسقی
1111
فرد چرایی تو اگر یار کی؟
از چه تو عذرایی اگر وامقی؟
1212
غنچه صفت خویش ز گل درکشی
رو بکش آن خار، بدان لایقی
1313
خار کشانند، اگر چه شهند
جز تو که بر گلشن جان عاشقی
1414
خامش باش و بنگر فتح باب
چند پی هر سخن مغلقی
زمین

