غزل شمارهٔ 947
Toggle stanza 1مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
11
مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد
که شب ببخشد آن بدر بدره بیحد
22
به آسمان جهان هر شبی فرود آید
برای هر متظلم سپاه فضل احد
33
خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفت
ز شب رویست فرو قد زهره و فرقد
44
ز دود شب پزی ای خام ز آتش موسی
مداد شب دهد آن خامه را ز علم مدد
55
بگیر لیلی شب را کنار ای مجنون
شبست خلوت توحید و روز شرک و عدد
66
شبست لیلی و روزست در پیش مجنون
که نور عقل سحر را به جعد خویش کشد
77
بدانک آب حیات اندرون تاریکیست
چه ماهیی که ره آب بستهای بر خود
88
به دیبه سیه این کعبه را لباسی ساخت
که اوست پشت مطیعان و اوستشان مسند
99
درون کعبه شب یک نماز صد باشد
ز بهر خواب ندارد کسی چنین معبد
1010
شکست جمله بتان را شب و بماند خدا
که نیست در کرم او را قرین و کفو احد
1111
خمش که شعر کسادست و جهل از آن اکسد
چه زاهدی تو در این علم و در تو علم ازهد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ایا بلایه، اگر کارت تو پنهان بود
کنون توانی، باری، خشوک پنهان کرد
رودکیابیات پراکندهشمارهٔ 42
مکن ملاحظه ازآهم ای بهشت وجود
که عود مجمر آزادگان ندارد دود
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3954
عاشق را دلی است منزه از تعین که مخیم قباب عزت است و مجمع بحر غیب و شهادت، و این دل را همتی است که:
اگر بساغر دریا هزار باده کشد
عراقیلمعاتلمعۀ نوزدهم

