غزل شمارهٔ 1882
Toggle stanza 1آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
11
آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
ز آیینه ندیدهست او الا سیهی آهن
22
از آب حیات تو دور است به ذات تو
کز کبر برآید او بالا مثل روغن
33
پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد
از لذت آن بوسه ای روت مه روشن
44
گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی
زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن
55
در سینه خیال او وان گاه غم و غصه
در آب حیات او وانگه خطر مردن
زمین

