غزل شمارهٔ 2551
Toggle stanza 1دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
11
دلی یا دیده عقلی تو یا نور خدابینی
چراغ افروز عشاقی تو یا خورشیدآیینی
22
چو نامت بشنود دلها نگنجد در منازلها
شود حل جمله مشکلها به نور لم یزل بینی
33
بگفتم آفتابا تو مرا همراه کن با تو
که جمله دردها را تو شفا گشتی و تسکینی
44
بگفتا جان ربایم من قدم بر عرش سایم من
به آب و گل کم آیم من مگر در وقت و هر حینی
55
چو تو از خویش آگاهی ندانی کرد همراهی
که آن معراج اللهی نیابد جز که مسکینی
66
تو مسکینی در این ظاهر درونت نفس بس قاهر
یکی سالوسک کافر که رهزن گشت و ره شینی
77
مکن پوشیده از پیری چنین مو در چنین شیری
یکی پیری که علم غیب زیر او است بالینی
88
طبیب عاشقان است او جهان را همچو جان است او
گداز آهنان است او به آهن داده تلبینی
99
کند در حال گل را زر دهد در حال تن را سر
از او انوار دین یابد روان و جان بیدینی
1010
در آن دهلیز و ایوانش بیا بنگر تو برهانش
شده هر مرده از جانش یکی ویسی و رامینی
1111
ز شمس الدین تبریزی دلا این حرف میبیزی
به امیدی که بازآید از آن خوش شاه شاهینی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به هستی از گداز انفعالم نیست تسکینی
جبین همکاشکی می داشت چون مژگان عرقچینی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2787
دلم بربود شیرینی نگاری سرو سیمینی
شگرفی چابکی چستی وفاداری بهآیینی
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 429
خودآرا را برابر می کند با خاک خودبینی
حنای شهپر پرواز طاوس است رنگینی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6780

