غزل شمارهٔ 2177
شاعر: رومی
Toggle stanza 1خزان عاشقان را نوبهار او
11
خزان عاشقان را نوبهار او
روان ره روان را افتخار او
22
همه گردن کشان شیردل را
کشیده سوی خود بیاختیار او
33
قطار شیر میبینم چو اشتر
به بینیشان درآورده مهار او
44
مهارش آنک حاجتمندشان کرد
ز خوف و حرصشان کرده نزار او
55
گران جانتر ز عنصرها نه خاک است
سبک کرد و ببرد از وی قرار او
66
از آب و آتش و از باد این خاک
سبکتر شد چو برد از وی وقار او
77
به خاک آن هر سه عنصر را کند صید
به گردون میکند آهو شکار او
88
یکی کاهل نخواهد رست از وی
که یک یک را کند دربند کار او
99
ز خاک تیره کاهلتر نباشی
به زیر دم او بنهاد خار او
1010
عصا زد بر سر دریا که برجه
برآورد از دل دریا غبار او
1111
عصا را گفت بگذار این عصایی
همیپیچد بر خود همچو مار او
1212
برآرد مطبخ معده بخاری
بسازد جان و حسی زان بخار او
1313
ز تف دل دگر جانی بسازد
که تا دارد از آن جان ننگ و عار او
1414
زهی غیرت که بر خود دارد آن شه
که سلطان هم وی است و پرده دار او
1515
زهی عشقی که دارد بر کفی خاک
که گاهش گل کند گه لاله زار او
1616
کند با او به هر دم یک صفت یار
ز جمله بسکلد در اضطرار او
1717
که تا داند که آنها بیوفااند
بداند قدر این بگزیده یار او
1818
عجایب یار غاری گردد او را
که یار او باشد و هم یار غار او
1919
زبان بربند و بگشا چشم عبرت
که بگشادهست راه اعتبار او

