غزل شمارهٔ 2019
Toggle stanza 1ای ببرده دل تو قصد جان مکن
11
ای ببرده دل تو قصد جان مکن
و آنچ من کردم تو جانا آن مکن
22
بنگر اندر درد من گر صاف نیست
درد خود مفرستم و درمان مکن
33
داد ایمان داد زلف کافرت
یک سر مویی ز کفر ایمان مکن
44
عادت خوبان جفا باشد جفا
هم بر آن عادت بر او احسان مکن
55
گرچه دل بر مرگ خود بنهادهایم
در جفا آهستهتر چندان مکن
66
عیش ما را مرگ باشد پرده دار
پرده پوش و مرگ را خندان مکن
77
ای زلیخا فتنه عشق از تو است
یوسفی را هرزه در زندان مکن
88
چون سر رندان نداری وقت عیش
وعدهها اندر سر رندان مکن
99
نور چشم عاشقان آخر توی
عیشها بر کوری ایشان مکن
1010
نقدکی را از یکی مفلس مبر
از حریصی نقد او در کان مکن
1111
شب روان را همچو استاره مسوز
راه خود را پر ز رهبانان مکن
1212
شمس تبریزی یکی رویی نمای
تا ابد تو روی با جانان مکن
زمین

