غزل شمارهٔ 97
Toggle stanza 1رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
11
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
خود فاش بگو یوسف زرّین کمری را
22
در شهر که دیدهست چنین شهره بتی را؟
در بر که کشیدهست سهیل و قمری را؟
33
بنشاند به مُلکت مَلِکی بنده بد را
بِخْرید به گوهر کرمش بیگهری را
44
خضر خضرانست و ازو هیچ عجب نیست
کز چشمهٔ جان تازه کند او جگری را
55
از بهر زبردستی و دولتدهی آمد
نی زیر و زبر کردنِ زیر و زبری را
66
شاید که نخسپیم به شب چون که نهانی
مه بوسه دهد هر شبِ انجمشمری را
77
آثار رسانَد دل و جان را به مؤثّر
حمّالِ دل و جان کند آن شه، اثری را
88
اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا
هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
99
جانهایِ چو عیسی به سوی چرخ برانند
غم نیست اگر ره نبوَد لاشه خری را
1010
هر چیز گمان بردم در عالم و این نی
کاین جاه و جلالست خدایی نظری را
1111
سوز دل شاهانهٔ خورشید بباید
تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
1212
ما عقل نداریم یکی ذرّه وگر نی
کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را!؟
1313
بیعقل چو سایه پیَت ای دوست دوانیم
کان رویِ چو خورشیدِ تو نبوَد دگری را
1414
خورشید همه روز بدان تیغ گذارد
تا زخم زند هر طرفی بیسپری را
1515
بر سینه نهد عقل چنان دلشکنی را
در خانه کشد روح چنان رهگذی را
1616
دُر هدیه دهد چشم، چنان لعلِ لبی را
رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را
1717
رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو
کاو راست کند چشمِ کژِ کژنگری را
1818
ای پاکدلان با جزِ او عشق مبازید
نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
1919
خاموش که او خود بکَشد عاشق خود را
تا چند کَشی دامن هر بیهنری را؟

