غزل شمارهٔ 596
شاعر: رومی
Toggle stanza 1آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
11
آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید
22
عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش
هم خیره همیخندد هم دست همیخاید
33
هر صبح ز سیرانش میباشم حیرانش
تا جان نشود حیران او روی بننماید
44
هر چیز که میبینی در بیخبری بینی
تا باخبری والله او پرده بنگشاید
55
دم همدم او نبوَد جان محرم او نبوَد
و اندیشه که این داند او نیز نمیشاید
66
تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده
با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید
77
دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه
در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید
88
در زیر درخت او میناز به بخت او
تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید
99
از شاه صلاح الدین چون دیده شود حقبین
دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سروی چو تو میباید، تا باغ بیاراید
ور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 278
در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 621
مستان می ما را هم ساقی ما باید
با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 635

