غزل شمارهٔ 635
Toggle stanza 1مستان می ما را هم ساقی ما باید
11
مستان می ما را هم ساقی ما باید
با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید
22
با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه
والله که کلاه از شه بستاند و برباید
33
پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم
تا شینم و میمیرم کاین چرخ چه میزاید
44
فرمای تو ساقی را آن شادی باقی را
تا باد نپیماید تا باده بپیماید
55
صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم
نی غم خورد از ماتم نی دست بیالاید
66
چون شمع بسوزاند پروانه مسکین را
چون جعد براندازد چون چهره بیاراید
77
پروانه چو بیجان شد جانیش دهد نسیه
وان جان چو آتش را زان رطل بفرماید
88
رطلی ز می باقی کز غایت راواقی
هر نقش که اندیشی در دل به تو بنماید
99
ای عشق خداوندی شمس الحق تبریزی
چندانک بیفزایی این باده بیفزاید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سروی چو تو میباید، تا باغ بیاراید
ور در همه باغستان، سروی نبوَد شاید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 278
آن مه که ز پیدایی در چشم نمیآید
جان از مزه عشقش بیگشن همیزاید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 596
در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 621

