غزل شمارهٔ 361
Toggle stanza 1اگر حوا بدانستی ز رنگت
11
اگر حوا بدانستی ز رنگت
سترون ساختی خود را ز ننگت
22
سیاهی جانت ار محسوس گشتی
همه عالم شدی زنگی ز زنگت
33
تو آن ماری که سنگ از تو دریغ است
سرت را کس نکوبد جز به سنگت
44
اگر دریا درافتی ای منافق
ز زشتی کی خورد مار و نهنگت
55
مرا گویی که از معنی نظر کن
رها کن صورت نقش و پلنگت
66
چه گویم با تو ای نقش مزور
چه معنی گنجد اندر جان تنگت
77
هوای شمس تبریزی چو قدس است
تو آن خوکی که نپذیرد فرنگت

