غزل شمارهٔ 1998
Toggle stanza 1به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
11
به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن
22
به خدا چرخ همان دید که من دیدستم
ور نه دیدی ز چه بودیش به سر گردیدن
33
گفتم ای نی تو چنین زار چرا می نالی
گفت خوردم دم او شرط بود نالیدن
44
گفتم ای ماه نو این جمله گداز تو ز چیست
گفت کاهش دهدم فایده بالیدن
55
فایده زفت شدن در کمی و کاستن است
از پی خرج بود مکسبهها ورزیدن
66
پر پروانه پی درک تف شمع بود
چونک آن یافت نخواهد پر و دریازیدن
77
در فنا جلوه شود فایده هستیها
پس نباید ز بلا گریه و درچغزیدن
88
پس خمش باش همیخور ز کمانهاش خدنگ
چون هنر در کمیت خواهد افزاییدن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن
که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6271
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟
پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6272
سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن
روح را گرم کند خنده به دل دزدیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6273
پرده عیب جهان است نظر پوشیدن
گل بی خار شود خار ز دامن چیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6274
هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1997

