غزل شمارهٔ 1558
Toggle stanza 1دانی کامروز از چه زردم
11
دانی کامروز از چه زردم
ای تو همه شب حریف نردم
22
در نرد دل از تو متهم شد
کو مهره ربود از نبردم
33
گفتم که دلا بیار مهره
کز رفتن مهره من به دردم
44
بگشاد دلم بغل که می جو
گر هست بیاب من نخوردم
55
دیوانه شدم ز درد مهره
دل را همه شب شکنجه کردم
66
می گفت بلی و گاه نی نی
گه عشوه بداد گرم و سردم
77
گفتم که تو بردهای یقین است
من از تو به عشوه برنگردم
88
دل گفت چگونه دزد باشم
من خازن چرخ لاژوردم
99
زین دمدمه از خرم بیفکند
دریافت که من سلیم مردم
1010
خر رفت و رسن ببرد و دل گفت
من در پی گرد او چه گردم
زمین

