غزل شمارهٔ 154
Toggle stanza 1دیده حاصل کن دلا آن گه ببین تبریز را
11
دیده حاصل کن دلا آن گه ببین تبریز را
بیبصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
22
هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف
مینهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را
33
پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بیدرنگ
گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را
44
روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر
با همین دیده دلا بینی همین تبریز را
55
تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین
از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را
66
نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری
چون شناسد دیدهٔ عجل سمین تبریز را
77
همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز درر
چشم درنآید دو صد در ثمین تبریز را
88
گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن
وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را
99
گر نه جسمَستی تو را من گفتمی بهر مثال
جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را
1010
چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند
چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را
1111
چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو
پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را

