غزل شمارهٔ 2213
Toggle stanza 1خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
11
خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
برهد از خر تن در سفر مصدر او
22
خلع نعلین کند وز خود و دنیا بجهد
همچو موسی قدم صدق زند بر در او
33
همچو جرجیس شود کشته عشقش صد بار
یا چو اسحاق شود بسمل از آن خنجر او
44
سر دیگر رسدش جز سر پردرد و صداع
مغفرت بنهد بر فرق سرش مغفر او
55
کیله رزقش اگر درشکند میکائیل
عوضش گاه بود خلد و گهی کوثر او
66
پدر و مادر و خویشان چو به خاکش بنهند
شود او ماهی و دریا پدر و مادر او
77
عشق دریای حیات است که او را تک نیست
عمر جاوید بود موهبت کمتر او
88
میرود شمس و قمر هر شب در گور غروب
میدهدشان فر نو شعشعه گوهر او
99
ملک الموت به صد ناز ستاند جانی
که بود باخبر و دیده ور از محشر او
1010
تن ما خفته در آن خاک به چشم عامه
روح چون سرو روان در چمن اخضر او
1111
نه به ظاهر تن ما معدن خون و خلط است
هیچ جان را سقمی هست از این مقذر او
1212
در چنین مزبله جان را دو هزاران باغ است
پس چرا ترسد جان از لحد و مقبر او
1313
آنک خون را چو می ناب غذای جان کرد
بنگر در تن پرنور و رخ احمر او
1414
هله دلدار بخوان باقی این بر منکر
تا دو صد چشمه روان گردد از مرمر او
زمین

