غزل شمارهٔ 2103
Toggle stanza 1گرچه اندر فغان و نالیدن
11
گرچه اندر فغان و نالیدن
اندکی هست خویشتن دیدن
22
آن نباشد مرا چو در عشقت
خوگرم من به خویش دزدیدن
33
به خدا و به پاکی ذاتش
پاکم از خویشتن پسندیدن
44
دیده کی از رخ تو برگردد
به که آید به وقت گردیدن
55
در چنین دولت و چنین میدان
ننگ باشد ز مرگ لنگیدن
66
عاشقان تو را مسلم شد
بر همه مرگها بخندیدن
77
فرعهای درخت لرزانند
اصل را نیست خوف لرزیدن
88
باغبانان عشق را باشد
از دل خویش میوه برچیدن
99
جان عاشق نوالهها میپیچ
در مکافات رنج پیچیدن
1010
زهد و دانش بورز ای خواجه
نتوان عشق را بورزیدن
1111
پیش از این گفت شمس تبریزی
لیک کو گوش بهر بشنیدن

