غزل شمارهٔ 2060
Toggle stanza 1یک غزل آغاز کن بر صفتِ حاضران
11
یک غزل آغاز کن بر صفتِ حاضران
ای رخِ تو همچو شمع، خیز درآ در میان
22
نور ده آن شمع را روح ده این جمع را
از دو رخِ همچو شمع وز قدحِ همچو جان
33
سوی قدح دست کن، ما همه را مست کن
زآنکِ کسی خوش نشد تا نشد از خود نهان
44
چون شدی از خود نهان زود گریز از جهان
روی تو واپس مکن جانبِ خود هان و هان!
55
این سخن همچو تیر، راست کِشَش سویِ گوش
تا نکشی سوی گوش کِی بِجَهَد از کمان ؟
66
بس کن از اندیشه بس! کاو گویدت هر نفس
کای عجب آن را چه شد؟ اه چه کنم؟ کو فلان؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
مست ز خود میشوی کیست دگر در جهان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2055
گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان
آمد آن گلعِذار کوفت مَرا بَر دَهان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2059
ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
باغ خدایی درآ خار بده گل ستان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2063
یا تو ترش کرده رو! مایه ده شکّران
تنگ شکر میکشد تا بنهد در میان
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2070

