غزل شمارهٔ 664
Toggle stanza 1دلی دارم که گرد غم نگردد
11
دلی دارم که گرد غم نگردد
میی دارم که هرگز کم نگردد
22
دلی دارم که خوی عشق دارد
که جز با عاشقان همدم نگردد
33
خطی بستانم از میر سعادت
که دیگر غم در این عالم نگردد
44
چو خاص و عام آب خضر نوشند
دگر کس سخره ماتم نگردد
55
اگر فاسق بود زاهد کنندش
وگر زاهد بود بلعم نگردد
66
چو یابد نردبان بر چرخ شادی
ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد
77
چو خرمشاه عشق از دل برون جست
که باشد که خوش و خرم نگردد
88
ز سایه طرههای درهم او
ز هر همسایهای درهم نگردد
99
بکن توبه ز گفتار ار چه توبه
از آن توبه شکن محکم نگردد
زمین

