غزل شمارهٔ 386
Toggle stanza 1چون نداری تابِ دانش، چشم بگشا در صفات
11
چون نداری تابِ دانش، چشم بگشا در صفات
چون نبینی بیجهت را نور، او بین در جهات
22
حوریان بین، نوریان بین، زیر این ازرق تتق
مسلمات مؤمنات قانتات تائبات
33
هر یکی با ناز باز و هر یکی عاشقنواز
هر یکی شمعِ طراز و هر یکی صبحِ نجات
44
هر یکی بستهدهان و موشکاف اندر بیان
هر یکی شکرستان و هر یکی کانِ نبات
55
جان کهنه میفشان و جان تازه میستان
در فقیری میخرام و میستان ز ایشان زکات
66
شیر جان زین مریمان خور چونک زاده ثاینی
تا چو عیسی فارغ آیی از بنین و از بنات
77
روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله
ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و برات
88
چونک شه بنمود رخ را، اسب شد همراه پیل
عقل مسکین گشت مات و جان میان برد و مات
99
عاشقان را وقت شورش ابله و شپشپ مبین
کوه جودی عاجز آید پیش ایشان در ثبات
1010
جان جمله پیشهها عشقست اما آنک او
تره زار دل نبیند درفتد در ترهات
1111
من خمش کردم چو دیدم خوشتر از خود ناطقی
پیش او میرم بگویم «اقتلونی یا ثقات»
1212
شمس تبریزی چو بگشاید دهانِ چون شکر
از طرب در جنبش آید هم رمیم و هم رفات
1313
رو خمش کن، قول کم گو، بعد از این فعال باش
چند گویی «فاعلاتن فاعلاتن فاعلات»
زمین

