غزل شمارهٔ 1691
Toggle stanza 1خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
11
خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
گفتار دو جهان را از یک دهان برآرم
22
از خود برآمدم من در عشق عزم کردم
تا همچو خود جهان را من از جهان برآرم
33
زنار نفس بد را من چون گلوش بستم
از گفت وارهم من چون یک فغان برآرم
44
والله کشانم او را چندان به گرد گردون
کز جان دودرنگش آتش عیان برآرم
55
ای بس عروس جان را روبند تن ربایم
وز عشق سرکشان را از خان و مان برآرم
66
این جمله جانها را در عشق چنگ سازم
وز چنگ بیزبان من سیصد زبان برآرم
77
پر کرد شمس تبریز در عشق یک کمانی
کز عشق زه برآید چون آن کمان برآرم

