غزل شمارهٔ 997
Toggle stanza 1پیرهن یوسف و بو میرسد
11
پیرهن یوسف و بو میرسد
در پی این هر دو خود او میرسد
22
بوی می لعل بشارت دهد
کز پی من جام و کدو میرسد
33
نفس اناالحق تو منصور گشت
نور حقش توی به تو میرسد
44
نیست زیان هیچ ز سنگ آب را
سنگ بلاها به سبو میرسد
55
آب حیاتست ورای ضمیر
جوی بکن کآب به جو میرسد
66
آب بزن بر حسد آتشین
باد در این خاک از او میرسد
77
عشق و خرد خانه درون جنگیند
عربده هر لحظه به کو میرسد
88
هر چه دهد عاشق از رخت و بخت
عاقبت آن جمله بدو میرسد
99
گرچه بسی برد ز شوهر عروس
او و جهازش نه به شو میرسد
1010
مایدهای خواستی از آسمان
خیز ز خود دست بشو میرسد
1111
مژده ده ای عشق که از شمس دین
از تبریز آیت نو میرسد

