غزل شمارهٔ 1284
Toggle stanza 1سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
11
سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش
22
ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد
زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش
33
به نام عیش بریدند ناف هستی ما
به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش
44
بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش
که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش
55
درون پرده ز ارواح عیش صورتهاست
ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش
66
وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم
که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش
77
بگویمت که چرا چرخ میزند گردون
کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش
88
بگویمت که چرا بحر موج در موجست
کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش
99
بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد
که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش
1010
بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست
که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش
1111
بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت
که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش
1212
بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک
به یک دو لعب فروماندهام به شش در عیش
زمین

