غزل شمارهٔ 2419
Toggle stanza 1خوش بود فرش تن نور دیده
11
خوش بود فرش تن نور دیده
خوش بود مرغ جان بپریده
22
جان نادیده خسیس شده
جان دیده رسیده در دیده
33
جان زرین و جان سنگین را
چون کلوخ از برنج بگزیده
44
سر کاغذ گشاده دست اجل
نقد در کاغذ است پیچیده
55
خمره پرعسل سرش بسته
پشت و پهلوش را تو لیسیده
66
خمره را بر زمین زن و بشکن
دیده نبود چنانک بشنیده
77
شمس تبریز بشکند خم را
که ز نامش فلک بلرزیده

