غزل شمارهٔ 1545
Toggle stanza 1شراب شیره انگور خواهم
11
شراب شیره انگور خواهم
حریف سرخوش مخمور خواهم
22
مرا بویی رسید از بوی حلاج
ز ساقی باده منصور خواهم
33
ز مطرب نالهٔ سرنای خواهم
ز زهره زاری تنبور خواهم
44
چو یارم در خرابات خراب است
چرا من خانهٔ معمور خواهم
55
بیا نزدیکم ای ساقی که امروز
من از خود خویشتن را دور خواهم
66
اگر گویم مرا معذور میدار
مرا گوید تو را معذور خواهم
77
مرا در چشم خود ره ده که خود را
ز چشم دیگران مستور خواهم
88
یکی دم دست را از روی برگیر
که در دنیا بهشت و حور خواهم
99
اگر چشم و دلم غیر تو بیند
در آن دم چشمها را کور خواهم
1010
ببستم چشم خود از نور خورشید
که من آن چهره پرنور خواهم
1111
چو رنجوران دل را تو طبیبی
سزد گر خویش را رنجور خواهم
1212
چو تو مر مردگان را می دهی جان
سزد گر خویش را در گور خواهم

