غزل شمارهٔ 1234
Toggle stanza 1قضا آمد شنو طبل نفیرش
11
قضا آمد شنو طبل نفیرش
نفیرش تلختر یا زخم تیرش
22
چو دایه این جهان پستان سیه کرد
گلوگیر آمدت چون شهد شیرش
33
خنک طفلی که دندان خرد یافت
رهد زین دایه و شیر و زحیرش
44
بشارتهای غیبی شد غذااش
ز شیرش وارهانید از بشیرش
55
چو هر دم میرسد تلقین عشقش
چه غم دارد ز منکر یا نکیرش
66
چو آن خورشید بر وی سایه انداخت
ز دوزخ ایمنست و زمهریرش
77
به اقبال جوان واگشت جانی
که راه دین نزد این چرخ پیرش
88
بدان دارالامان و اصل خود رفت
رهید از دامگاه و دار و گیرش
99
رهید از بند شحنه حرص و آزی
که کرده بود بیچاره و حقیرش
1010
رو ای جان کز رباط کهنه جستی
ز غصه آجر و حجره و حصیرش
1111
نثارش آید از رضوان جنت
کنارش گیرد آن بدر منیرش
1212
تماشا یافت آن چشم عفیفش
سعادت یافت آن نفس فقیرش
1313
خجسته باد باغستان خلدش
مبارک باد آن نعم المصیرش

