غزل شمارهٔ 666
Toggle stanza 1چمن جز عشق تو کاری ندارد
11
چمن جز عشق تو کاری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد
22
چه بیذوقست آن کش عشق نبود
چه مردهست آن که او یاری ندارد
33
به غیر قوت تن قوتی ننوشد
بجز دنیا سمن زاری ندارد
44
هر آنک ترک خر گوید ز مستی
غم پالان و افساری ندارد
55
ز خر رست و روان شد پابرهنه
به گلزاری که آن خاری ندارد
66
چه غم دارد که خر رفت و رسن برد
بر او خر چو مقداری ندارد
77
مشو غره به ازرق پوش گردون
که اندر زیر ایزاری ندارد
88
درافکن فتنه دیگر در این شهر
که دور عشق هنجاری ندارد
99
بدران پردهها را زانک عاشق
ز بیشرمی غم و عاری ندارد
1010
بزن آتش در این گفت و در آن کس
که در گفت تو اقراری ندارد
زمین

