غزل شمارهٔ 1093
Toggle stanza 1روستایی بچهای هست درون بازار
11
روستایی بچهای هست درون بازار
دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
22
که از او محتسب و مهتر بازار بدرد
در فغانند از او از فقعی تا عطار
33
چون بگویند چرا میکنی این ویرانی
دست کوته کن و دم درکش و شرمی میدار
44
او دو صد عهد کند گوید من بس کردم
توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار
55
بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم
که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار
66
باز در حین ببرد از بر همسایه گرو
بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار
77
خویشتن را به کناری فکند رنجوری
که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار
88
این هم از مکر که تا درفکند مسکینی
که بر او رحم کند او به گمان و پندار
99
پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است
پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار
1010
هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه
بکند در عوض آن بکنم من صد بار
1111
تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند
به طریق گرو و وام به چار و ناچار
1212
چون بداند برود خاک کند بر سر او
جامه زد چاک به زنهار از این بیزنهار
1313
چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق
صوفیی گردد صافی صفت بیآزار
1414
یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست
چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار
1515
به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند
شکرابت دهد او از شکر آن گفتار
1616
همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی
که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار
1717
و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند
که بگویی تو که لقمان زمانست به کار
1818
تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند
سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار
1919
روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را
که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار
2020
چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری
آفتی مزبلهای جمله شکم طبلی خوار
2121
هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس
پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار
2222
محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست
کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار
2323
زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ
همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار
2424
محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار
وان دغل هست در او نفس پلید مکار
2525
چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند
جمله گفتند که سحرست فن این طرار
2626
چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله
برویم از کف او نزد خداوند کبار
2727
صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین
که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار
2828
چو از او داد بخواهیم از این بیدادی
او به یک لحظه رهاند همه را از آزار
2929
که اگر هیبت او دیو پری نشناسد
هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار
3030
برهندی همه از ظلمت این نفس لئیم
گر از او یک نظری فضل بتابند بهار
3131
خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است
بس از او برخورد آن جان و روان زوار
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر شود بحرِ کفِ همت تو موج زنان
ور شود ابر سر رایت تو توفان بار
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 58
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 25 - در وصف بهار
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار
پای فرسوده چه گل چیند ازین نشترزار؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4659
باد دستانه مکن خرج نفس رازنهار
که برآردنفسی رازجگر صبح دوبار
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4660
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یار
شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 387
اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
چون سوی چرخ عروسیست ز ماه ده و چار
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1092

