غزل شمارهٔ 1319
Toggle stanza 1بباید عشق را ای دوست دردک
11
بباید عشق را ای دوست دردک
دل پردرد و رخساران زردک
22
که بیدرد دل و بیسوز سینه
بود دعوی مشتاقیت سردک
33
جهان عشق بس بیحد جهانست
تو داری دیدگان نیک خردک
44
چه داند روستایی مخزن شاه
کماج و دوغ داند جان کردک
55
بجز بانگ دفت نبود نصیبی
چو هستی چون خصی در روز گردک
66
اگر خواهی که مرد کار گردی
ز کار و بار خود شو زود فردک
77
چو چیزی یافتی خود را تو مفروش
به پیش هر دکان مانند قردک
88
که دعوی مردیت بیجان مردان
بدان آرد که گویندت که مردک
99
اگر ناگاه مردی پیش افتد
به خون خود دری کاری نبردک
1010
تو دیده بستهای در زهد میباش
به تسبیح و به ذکر چند وردک
1111
مکن شیخی دروغی بر مریدان
ار آن ناز و کرشمه ای فسردک
1212
شه شطرنجی ار تو کژ ببازی
به شمس الدین تبریزی تو نردک

