غزل شمارهٔ 1318
Toggle stanza 1هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک
11
هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک
در گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک
22
از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی
وز گل همه جباری وز خار سلام علیک
33
من ترکم و سرمستم ترکانه قلج بستم
در ده شدم و گفتم سالار سلام علیک
44
بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا
این شهره امانت را هشدار سلام علیک
55
گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانه
بر مالک خود گویم در نار سلام علیک
66
آن لحظه که بیرونم عالم ز سلامم پر
وان لحظه که در غارم با یار سلام علیک
77
چون صنع و نشان او دارد همه صورتها
ای مور شبت خوش باد ای مار سلام علیک
88
داوود تو را گوید بر تخت فدیناکم
منصور تو را گوید بر دار سلام علیک
99
مشتاق تو را گوید بیطمع سلام از جان
محتاج همت گوید ناچار سلام علیک
1010
شاهان چو سلام تو با طبل و علم گویند
در زیر زبان گوید بیمار سلام علیک
1111
چون باده جان خوردم ایزار گرو کردم
تا مست مرا گوید ای زار سلام علیک
1212
امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد
کز کبر نمیگوید بر پار سلام علیک
1313
از لذت زخمه تو این چنگ فلک بیخود
سر زیر کند هر دم کای تار سلام علیک
1414
مرغان خلیلی هم سررفته و پرکنده
آورده از آن عالم هر چار سلام علیک
1515
بس سیل سخن راندم بس قارعه برخواندم
از کار فروماندم ای کار سلام علیک

