غزل شمارهٔ 1662
Toggle stanza 1بوی آن خوب ختن می آیدم
11
بوی آن خوب ختن می آیدم
بوی یار سیمتن می آیدم
22
می رسد در گوش بانگ بلبلان
بوی باغ و یاسمن می آیدم
33
درد چون آبستنان می گیردم
طفل جان اندر چمن می آیدم
44
بوی زلف مشکبار روح قدس
همچو جان اندر بدن می آیدم
55
یوسفم افتاده در چاه فراق
از شه مصر آن رسن می آیدم
66
من شهید عشقم و پرخون کفن
خونبها اندر کفن می آیدم
77
بر سرم نه آن کلاه خسروی
کان چنان شیرین ذقن می آیدم
88
سر نهادم همچو شمع اندر لگن
سر نگر کاندر لگن می آیدم
99
جانها بر بام تن صف صف زدند
کان قباد صف شکن می آیدم
1010
گوییا آن چنگ عشرت ساز یافت
تا نوای تن تنن می آیدم
1111
گوییا ساقی جان بر کار شد
تا چنین می در دهن می آیدم
1212
یا ز شعشاع عقیق احمدی
بوی رحمان از یمن می آیدم
1313
یا ز بوی شمس تبریزی ز عشق
نعرهها بیخویشتن می آیدم

