غزل شمارهٔ 343
Toggle stanza 1ز همراهان جدایی مصلحت نیست
11
ز همراهان جدایی مصلحت نیست
سفر بیروشنایی مصلحت نیست
22
چو ملک و پادشاهی دیده باشی
پس شاهی گدایی مصلحت نیست
33
شما را بیشما میخواند آن یار
شما را این شمایی مصلحت نیست
44
چو خوان آسمان آمد به دنیا
از این پس بینوایی مصلحت نیست
55
در این مطبخ که قربانست جانها
چو دونان نان ربایی مصلحت نیست
66
بگو آن حرص و آز راه زن را
که مکر و بدنمایی مصلحت نیست
77
چو پا داری برو دستی بجنبان
تو را بیدست و پایی مصلحت نیست
88
چو پای تو نماند پر دهندت
که بیپر در هوایی مصلحت نیست
99
چو پر یابی به سوی دام حق پر
که از دامش رهایی مصلحت نیست
1010
همای قاف قربی ای برادر
هما را جز همایی مصلحت نیست
1111
جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی
در این جو آشنایی مصلحت نیست
1212
خمش باش و فنای بحر حق شو
به هنبازی خدایی مصلحت نیست

