غزل شمارهٔ 2637
Toggle stanza 1امروز سماع است و شراب است و صراحی
11
امروز سماع است و شراب است و صراحی
یک ساقی بدمست یکی جمع مباحی
22
زان جنس مباحی که از آن سوی وجود است
نی اباحتی گیج حشیشی مزاحی
33
روحی است مباحی که از آن روح چشیدهست
کو روح قدیمی و کجا روح ریاحی
44
در پیش چنین فتنه و در دست چنین می
یا رب چه شود جان مسلمان صلاحی
55
زین باده کسی را جگر تشنه خنک شد
کو خون جگر ریخت در این ره به سفاحی
66
جاوید شود عمر بدین کاس صبوحی
ایمن شود از مرگ و ز افغان نیاحی
77
این صورت غیب است که سرخیش ز خون نیست
اسپید ز نور است نه کافور رباحی
88
شمعی است برافروخته وز عرش گذشته
پروانه او سینه دلهای فلاحی
99
سوزیده ز نورش حجب سبع سماوات
پران شده جانها و روانها ز نواحی
1010
این حلقه مستان خرابات خراب است
دور از لب و دندان تو ای خواجه صاحی
1111
شاباش زهی حال که از حال رهیدیت
شاباش زهی عیش صبوحی و صباحی
1212
با خود ملک الموت بگوید هله واگرد
کاین جا نکند هیچ سلاح تو سلاحی
1313
ما را خبری نی که خبر نیز چه باشد
خود مغفرت این باشد و آمرزش ماحی
1414
از غیب شنو نعره مستان و خمش کن
یک غلغله پاک ز آواز صیاحی
1515
ور نه بدو نان بنده دونان و خسان باش
میخور پی سه نان ز سنان زخم رماحی
1616
فارس شده شمس الحق تبریز همیشه
بر شمس شموس و نکند شمس جماحی

