غزل شمارهٔ 1905
Toggle stanza 1اگر تو عاشقی غم را رها کن
11
اگر تو عاشقی غم را رها کن
عروسی بین و ماتم را رها کن
22
تو دریا باش و کشتی را برانداز
تو عالم باش و عالم را رها کن
33
چو آدم توبه کن وارو به جنت
چه و زندان آدم را رها کن
44
برآ بر چرخ چون عیسی مریم
خر عیسی مریم را رها کن
55
وگر در عشق یوسف کف بریدی
همو را گیر و مرهم را رها کن
66
وگر بیدار کردت زلف درهم
خیال و خواب درهم را رها کن
77
نفخت فیه من روحی رسیدهست
غم بیش و غم کم را رها کن
88
مسلم کن دل از هستی مسلم
امید نامسلم را رها کن
99
بگیر ای شیرزاده خوی شیران
سگان نامعلم را رها کن
1010
حریصان را جگرخون بین و گرگین
گر و ناسور محکم را رها کن
1111
بر آن آرد تو را حرص چو آزر
که ابراهیم ادهم را رها کن
1212
خمش زان نوع کوته کن سخن را
که الله گو اعلم را رها کن
1313
چو طالع گشت شمس الدین تبریز
جهان تنگ مظلم را رها کن

