غزل شمارهٔ 2382
شاعر: رومی
Toggle stanza 1ای بخاری را تو جان پنداشته
11
ای بخاری را تو جان پنداشته
حبه زر را تو کان پنداشته
22
ای فرورفته چو قارون در زمین
وی زمین را آسمان پنداشته
33
ای بدیده لعبتان دیو را
لعبتان را مردمان پنداشته
44
ای کرانه رفته عشق از ننگ تو
ای تو خود را در میان پنداشته
55
ای گرفته چشمت آب از دود کفر
دود را نور عیان پنداشته
66
ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم
عاشقان را همچنان پنداشته
77
مستی شهوت نشان لعنت است
ای نشان را بینشان پنداشته
88
ای تو گندیده میان حرف و صوت
وی خدا را بیزبان پنداشته
99
ماهتابش میزند بر کوریت
ای تو مه را هم نهان پنداشته
1010
هر چه گفتم خویشتن را گفتهام
ای تو هجو دیگران پنداشته

