غزل شمارهٔ 439
Toggle stanza 1بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
11
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
افغان که گشت بیگه ترسم ز خیربادت
22
گویی مرا شبت خوش خوش کی به دست آتش
آتش بود فراقت حقا و زان زیادت
33
عاشق به شب بمردی والله که جان نبردی
الا خیال خوبت شب میکند عیادت
44
در گوش من بگفتی چیزی ز سر جفتی
منکر مشو مگو کی دانم که هست یادت
55
راز تو را بخوردم شب را گواه کردم
شب از سیاهکاری پنهان کند عبادت

