غزل شمارهٔ 2171
شاعر: رومی
Toggle stanza 1گشتهست طپان جانم ای جان و جهان برگو
11
گشتهست طپان جانم ای جان و جهان برگو
هین سلسله درجنبان ای ساقی جان برگو
22
سلطان خوشان آمد و آن شاه نشان آمد
تا چند کشی گوشم ای گوش کشان برگو
33
سری است سمندر را ز آتش بنمی سوزد
جانی است قلندر را نادرتر از آن برگو
44
بنگر حشر مستان از دست بنه دستان
با رطل گران پیش آ با ضرب گران برگو
55
زان غمزه چون تیرش و ابروی کمان گیرش
اسرار سلحشوری با تیر و کمان برگو
66
برگو هله جان برگو پیش همگان برگو
و آن نکته که میدانی با او پنهان برگو
77
از جام رحیق او مست است عشیق او
پیغام عقیق او ای گوهر کان برگو
88
من بیزبر و زیرم در پنجه آن شیرم
ز احوال جهان سیرم ز احوال فلان برگو
99
زیر است نوای غم و اندرخور شادی بم
یک لحظه چنین برگو یک لحظه چنان برگو
1010
خورشید معینت شد اقبال قرینت شد
مقصود یقینت شد بیشک و گمان برگو
1111
چون بگذری ای عارف زین آب و گل ناشف
زان سو مثل هاتف بینام و نشان برگو
1212
در عالم جان جا کن در غیب تماشا کن
رویی به روانها کن زین گرم روان برگو
1313
من بیخود و سرمستم اینک سر خم بستم
ای شاه زبردستم بیکام و دهان برگو

