غزل شمارهٔ 1465
Toggle stanza 1ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
11
ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
زان روی که حیرانم من خانه نمیدانم
22
ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده
کو خانه نشانم ده من خانه نمیدانم
33
زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانَش
پیش آ و مرنجانش من خانه نمیدانم
44
وان کز تو بود شورش میدار تو معذورش
وز خانه مکن دورش من خانه نمیدانم
55
من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم
رحم آر و مکن طاقم من خانه نمیدانم
66
ای مطرب صاحب صف میزن تو به زخم کف
بر راه دلم این دف من خانه نمیدانم
77
شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم
میافتم و میخیزم من خانه نمیدانم

