غزل شمارهٔ 2720
Toggle stanza 1تو تا بنشستهای بر دار فانی
11
تو تا بنشستهای بر دار فانی
نشسته میروی و می نبینی
22
نشسته میروی این نیز نیکو است
اگر رویت در این گفتن سوی او است
33
بسی گشتی در این گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان
44
بزن پایی بر این پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم
55
تو را زلفی است به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر
66
کله کم جو چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر
77
چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله
88
به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی
99
اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلف دیدهای در روی او مال
1010
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
1111
چرا الزام اویی چیست سکته
جوابش گو که مقلوب است نکته

