غزل شمارهٔ 2988

Toggle stanza 1
هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی
1

هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی

بر گرد حوض گردی و در حوض درفتی

2

اسپت بیاورند که چالاک فارسی

شربت بیاورند که مخمور شربتی

3

بی خواب و بی‌قراری شب‌های تا به روز

خواب تو بخت بست که بسته سعادتی

4

از پای درفتادی و از دست رفته‌ای

بی دست و پای باش چه دربند آلتی

5

بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی

میدان از آن توست به چوگان تو بابتی

6

ای رو به قبله من و الحمدخوان من

می‌خوانمت به خویش که تو پنج آیتی

7

ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه‌ای

وی جان بیار باده چرا بی‌مروتی

8

رو کان مشک باش که بس پاک نافه‌ای

رو جمله سود باش که فرخ تجارتی

9

بر مغز من برآی که چون می مفرحی

در چشم من درآی که نور بصارتی

10

در مغزها نگنجی بس بی‌کرانه‌ای

در جسم‌ها نگنجی ز ایشان زیادتی

11

ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری

وی نای رازگوی چه صاحب کرامتی

12

خامش مساز بیت که مهمان بیت تو

در بیت‌ها نگنجد چه در عمارتی

13

چون غنچه لب ببند و چو گل بی‌دو لب بخند

تا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی

14

ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین

تبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور