غزل شمارهٔ 2287
Toggle stanza 1آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
11
آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله
22
جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری
چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله
33
کوه از او سبک شده مغز از او گران شده
روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله
44
پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نی
قفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله
55
تازه کند ملول را مایه دهد فضول را
آنک زند ز بیرهه راه هزار قافله
66
پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شده
دایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله
77
هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد
هر که نخورد تا رود جانب غصه بیگله
88
غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حق
نیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله
99
هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان برد
آنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله
زمین

