غزل شمارهٔ 1997
Toggle stanza 1هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
11
هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
22
هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد
بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن
33
هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی
تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن
44
عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است
در براق احدی دید کسی لنگیدن
55
ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی
چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن
66
باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن
وانگهان بر قدمش نیمچهای ببریدن
77
خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی
گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن
88
من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم
کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن
99
شمس تبریز سخنهای تو می بخشد چشم
لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نرسد هیچ کمالی به سخن سنجیدن
که سخن را صله ای نیست به از فهمیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6271
بی بصیرت چه گل از غیب تواند چیدن؟
پای خوابیده چه در خواب تواند دیدن؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6272
سرد شد دست و دعا صبح به یک خندیدن
روح را گرم کند خنده به دل دزدیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6273
پرده عیب جهان است نظر پوشیدن
گل بی خار شود خار ز دامن چیدن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6274
به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
به خدا که ز تو آموخت کمر بندیدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1998

