غزل شمارهٔ 2100
Toggle stanza 1چند بوسه وظیفه تعیین کن
11
چند بوسه وظیفه تعیین کن
به شکرخندهایم شیرین کن
22
آن دلت را خدای نرم کناد
این دعای خوش است آمین کن
33
مگر این را به خواب خواهم دید
من بخسبم کنار بالین کن
44
ای فسون اجل فراق لبت
رو فسون مسیح آیین کن
55
عرصه چرخ بیتو تنگ آمد
هین براق وصال را زین کن
66
حسن داری وفاست لایق حسن
حسن را با وفا تو کابین کن
77
چون بمیرند رحم خواهی کرد
آنچ آخر کنی تو پیشین کن
88
حاجیان ماندهاند از ره حج
داروی اشتران گرگین کن
99
تا به کعبه وصال تو برسند
چاره آب و زاد و خرجین کن
1010
ای دو چشم جهان به تو روشن
این جهان را تو آن جهان بین کن
1111
از تجلی آفتاب رخت
چشم و دل را چو طور سینین کن
1212
بس کنم شد ز حد گستاخی
من کی باشم که گویمت این کن
1313
گر نبود این سخن ز من لایق
آنچ آن لایق است تلقین کن
1414
شمس تبریز بر افق بخرام
گو شمال هلال و پروین کن

