غزل شمارهٔ 1600
Toggle stanza 1از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
11
از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
در درون ساغرش چشمه خوری را یافتم
22
تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب
شکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم
33
میرداد قهر چون ماری فروکوبد سرش
آنک گوید در دو کونش هم سری را یافتم
44
چون درون طرهاش دریافتم دل را عجب
در درون مشک رفتم عنبری را یافتم
55
گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبش
می پرد پرک زنان که شکری را یافتم
66
گر بپرسندت حکایت کن که من بر جام لعل
عاشقی مستی جوانی می خوری را یافتم
77
گر کسی منکر شود تو گردن او را ببند
می کشانش روسیه که منکری را یافتم
88
در میان طرهاش رخسار چون آتش ببین
گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم
99
چون گشاید لعل را او تا نثار در کند
گو که در خورشید از رحمت دری را یافتم
1010
چون دکان سرپزان سرها و دلها پیش او
هست بیپایان در آن سرها سری را یافتم
1111
چون نگه کردم سر من بود پر از عشق او
من برون از هر دو عالم منظری را یافتم
1212
من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب
گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم
1313
من صف رستم دلان جستم بدیدم شاه را
ترک آن کردم چو بیصف صفدری را یافتم
1414
من همیکشتی سوی تبریز راندم می نرفت
پس ز جان بر کشتی خود لنگری را یافتم

