غزل شمارهٔ 3128
Toggle stanza 1تو هر چند صدری شه مجلسی
11
تو هر چند صدری شه مجلسی
ز هستی نرستی در این محبسی
22
بده وام جان گر وجوهیت هست
درآ مفلسانه اگر مفلسی
33
غریبان برستند و تو حبس غم
گه از بیکسی و گه از ناکسی
44
در این راه بیراه اگر سابقی
چو واگردد این کاروان واپسی
55
لطیفانِ خوشچشم هستند لیک
به چشمت نیایند زیرا خسی
66
نه بازی که صیاد شاهان شوی
برو سوی مردار چون کرکسی
77
نهای شاخ تر و پذیرای آب
نه درخورد باغ و زر و مغرسی
88
برو سوی جمعی چو در وحشتی
بیفروز شمعی، چرا مفلسی؟
99
چو استارگان اندر این برج خاک
گهی کُنّسی و گهی خُنّسی
1010
خمش کن مباف این دم از بهر برد
چو در برد ماندی تو خود اطلسی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

