غزل شمارهٔ 1477
شاعر: رومی
Toggle stanza 1از اول امروز چو آشفته و مستیم
11
از اول امروز چو آشفته و مستیم
آشفته بگوییم که آشفته شدستیم
22
آن ساقی بدمست که امروز درآمد
صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم
33
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست
معذور همیدار اگر جام شکستیم
44
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم
صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
55
رندان خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم
66
وقت است که خوبان همه در رقص درآیند
انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم
77
یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم
یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم
88
از گفت بلی صبر نداریم ازیرا
بسرشته و بر رسته سغراق الستیم
99
بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم
1010
خاموش که تا هستی او کرد تجلی
هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم
1111
تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما
کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم
1212
هر چند پرستیدن بت مایه کفر است
ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم
1313
جز قصه شمس حق تبریز مگویید
از ماه مگویید که خورشیدپرستیم
زمین

